تبلیغات
yaspanda - مطالب مهر 1391
 
yaspanda
خیلی هم عالی.......
یکشنبه 30 مهر 1391
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم.اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد.
هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردمموضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!

اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی


برو ادامه مطلب عزیزم


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، طلاق، زن و شوهر،
لینک های مرتبط : منبع کتاب تو تویی؟،
یکشنبه 30 مهر 1391
نمی دونم دیدید یا نه که تلویزیون یه برنامه میده در مورد انشا دانش اموزان که چند تا بچه هستن خیلی جالبه

ای کسانی که ماهواره دارین!یه کم تلویزیون نگاه کنین

اگه دیدید پست بعدی رو بخونید اگه ندید هم بخونید!




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : تلویزیون،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 30 مهر 1391
نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد ...
آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.


موقعی که 
نجار و دوستش به خانه رسیدند.قبل از ورود ، نجار چند دقیقه در سکوت جلو 
درختی در باغچه ایستاد وبعد با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت !

برو ادامه مطلب ممنون میشم


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : درخت مشکلات، داستان،
لینک های مرتبط : منبع کتاب تو تویی؟،
یکشنبه 30 مهر 1391
رامبد کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت .
همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد . پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد .
وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم . آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ... .

مغازه دار میگه : به به . مبارک باشه . چه جوری باشه ؟ چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ، ...
پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .
- فرقی نداره . فقط ... ، فقط دردش کم باشه !



اگه پدری یا مادر اگه خواهری یا برادر شاید یا خواندن این 

داستان

یه کم حس وجدان درد کنی دلیلی نداره که تمام مشکلات زندگی 

را 


با خود به خانه بیاریم امید وارم یه کم فقط یه کم به فکر بچه ها

باشیم


به پست بعدی توجه کنید




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : کمر بند، داستان، درد، زدن بچه ها،
لینک های مرتبط : منبع:نامعلوم،
یکشنبه 30 مهر 1391

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که می خواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان می آید، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.


برو ادامه مطلب بلا!†



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : سیب زمینی، داستان، حکمت اموز، داستان حکمت اموز، دانش اموز،
لینک های مرتبط : منبعش،
یکشنبه 30 مهر 1391

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر كشاورزی بود.
كشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست.

 

من سه گاو نر را آزاد می كنم اگر توانستی دم یكی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.

 

مرد قبول كرد.

 

برو ادامه مطلب جیگر



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : داستان فرصت، فرصت،
لینک های مرتبط : منبعش،
یکشنبه 30 مهر 1391
منتظر سایت جدید من به نام 


pardisan.xzn.com
باشید




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
موبایل رایگان
بازی کن موبیایل ببر 
تو این سایت باید سعی کنی زیر مجموعه جمع کنی و امتیاز بگیری دوست اشنا و هرکی این لینک زیر مجموعه گیری منه که اگه از طریق کسی که تو این سایت هست عضو بشید
باید کمتر زیر مجموعه جمع کنید!!!!
هر کجا هم باشی میفرسته فقط ادرس رو انگیلیسی وارد کنین اگه خواستید از مترجم گوگل کمک بگیرید ممممممممنون از شما اینم برای سپاس از بازدید کنندگان



دمتون واقعا گرم!!!!!!!حتی یه نفر هم ثبت نام نکرده واقعا که واقعا........


کسانی که میخوان تبلیغ کنن تو این وبلاگ اطلاع بدن




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : فقط خودم!،
یکشنبه 30 مهر 1391
«کرایسلر»یکی از موسیقی دانان بزرگ٬پس از اجرای یک برنامه برجسته تکنوازی٬مخاطب یکی از حضار قرار گرفت:

- آقای کرایسلر!حاضر بودم نیمی از زندگیم را بدهم تا بتوانم مثل شما ویولن بزنم.

کرایسلر پاسخ داد:«من هم دقیقا همین کار را کردم.»

 

اگر چه یک شبه به موفقیت رسیدم؛اما همین یک شب٬سی سال به درازا کشید!

                                                        ری کراک

                                                 (بنیان گذار رستوران های زنجیره ای مک دونالدز)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 30 مهر 1391

گروهى از فارغ التحصیلان قدیمى یک دانشگاه که همگى در حرفه خود آد م هاى
موفقى شده بودند، با همدیگر به ملاقات یکى از استادان قدیمى خود رفتند.ا
پس از خوش و بش اولیه، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضیح می داد و
همگى از استرس زیاد در کار و زندگى شکایت می کردند. استاد به آشپزخانه
رفت و با یک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجان هاى جوراجور، از
پلاستیکى و بلور و کریستال گرفته تا سفالى و چینى و کاغذى (یکبار مصرف)
بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت
چاى ریختن براى خودشان را بکشند

برید ادامه مطلب




ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه